منطقیاش این بود که قوی باشم، همانطور که تا لحظهی آخر قوی بودم. اما درست در همان لحظهی آخر، همان لحظهای که مامان مرا محکم به خودش فشرد و گفت مواظب خودت باش، درست توی همان لحظه چشمانم پر از آب شد. بعد آب هایش دانهدانه ریخت پایین و تمام بایبای کردنهای مرا اشکی کرد...
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
ظاهراً الان باید از قبولی در دانشگاه خوشحال باشم و از اینکه هی هر روز وسایل جدید برایم میخرند و حالا حتی قابلمه و تابۀ شخصی دارم، در پوست خود نگنجم؛ اما واقعیت اصلا شبیه این نیست! دارم از خستگی میمیرم و هفتخوان رستمی که دانشگاه برای ثبت نام جلویمان گذاشته کلافهام کرده! اولش تعهدنامه بود و حالا رسیده به نمیدانم چیچی سلامت دانشجویان جدیدالورود و ثبت نام غیرحضوری خوابگاه و... . لطفا اگر از چ
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی